|
دوستي عشق است
عشقي كه پر پرواز ندارد
هر زمان كه به او ميانديشم
گلويم چون كوير خشك ميشود
وسرم سنگيني ميكند و به خود ميلرزم.
هر وقت كه او را ميبينم دلم از تپش ميايستد و دستم ميلرزد
و پاهايم از حركت ميايستد و
گونهام را آتش سوزان ميسوزاند
هر گفته او آزارم ميدهد
زيرا عشقش براي من شكنجهاي ناگفتني ست
وقتي تو هستي همه چيز گل ميدهدو شكوفا ميشود .
كفشهاي خاكي قطارهاي خاموش شيشههاي غبار گرفته و استخوانهاي فرسوده .
وقتي نبض تو ميزند نوازنده دورهگرد آن آهنگ قديمي رابي لرزش دست مينوازد .
بي تو هرگز سيبس را براي زندگي پوست نميكنم و موهاي بنفشه را شانه نميزنم.
بخوان با من
به سرخي غروب
به رنگ دل
بخوان كه ديگر تابي نمانده
در هنگامهاي كه برگ سپيدار ميرقصد
در هنگامهاي كه كلاغها عروسي گرفتهاند
در هنگامهاي كه نيست كسي با من
نيست كسي با من جز تو
تو بخوان با من
|