|
شاعر
ميتواني شاعر باشي
فقط يك پري كوچك دل شكسته، همين و بس!
ميتواني شاهزادهي افسانهها را به تعظيم درآوري
در اوج و نهايت تنهاييهايت
ريل شكستهي دلت را از نو بسازي
و قطار زندگي را راهي وادي اندوه كني!
زندگيات را با مرواريدهايي كه از دنياي بيكران چشمانت جاري است حروم نكن
با آن ميتواني آتش آتشكدهي قلبت را خاموش كني
بي تو بودن را با تمام وجودم حس كردم و تو فقط بيقراري روزهاي با هم بودن را برايم هديه كردي.
درياي لبانم را چون سراب خشكاندي.
پاهاي آرزوهايم را شكستي و اطلسيهاي آبي مژگانم را نابود ساختي!
براي هميشه...!

|