هر لحظه سیاهی آسمانش بیشتر می شود
بیشتر و بیشتر تا اين که . . .
همه جا تاريك است کوچه باغ ها مملو از تنهایی . . .

و نوازنده دوره گرد
ساز شكسته اش را به صدا در آورده بود . . .
در آن شب سرد و خشن
کس جز ماه رفیق تنهایی ام نشد
چه زیبا بود آن شب . . .
من در زیر بید مجنون قلبم
که سرش را تا آسمان بلند کرده بود نشسته بودم
در انتظار عروس آسمان قلبم . . .
تا اين که ماه از پشت درختان سرد و بی روح
از لابه لای شاخه های در هم تنیده سر بیرون آورد
و چادر زیبایش را بر روی فرش قلبم پهن کرد
همه جا چون الماس می درخشید

دریاچه قلبم که به رنگ یاقوت بود
چون نگینی بود بر انگشتری
و با زیبایی اش عاشقان را سرمست می کرد
آواز دلنشین شب آن چنان نواخته می شد
که هر رهگذری را از خود بی خود مي كرد
و در آن هنگام یاس های سفید وحشی می رقصیدند
و جغد شب آنها را همراهی می کرد
در قلبم غوغایی بر پا بود

تا اين که ناگاه
چینی دل شیشه ای ام ترک برداشت
شهر زیبای قلبم در هم شكست
و
هر چیز نابود شد . . .