|

گر چه بهار است اما همچنان از غم پاییز و سردی زمستان سخن می گویم . . .
گفته بودم بی تو سيبي برای زندگی پوست نمی کنم
گفته بودم اگر باشی همه گل ها شكوفا می شوند
گفته بودم اگر تنهایم بگذاری دریای آبی قلبم سرابی بیش نخواهد بود
و غزل هایم رنگ تاریک تنهایی به خود می گیرد
بدون تو دلیلی برای گشودن پلك هایم ندارم
گفته بودم اگر تو نباشی هیچ گاه پرده های اتاق کوچکم را کنار نمی زنم
چون می دانم که دیگر هیچ وقت شقایقم را در گلدان سفالی پشت پنجره در مقابل دیدگانم نخواهم دید
گفته بودم اگر رفتی حصار باغ زندگیمان ویران خواهد شد و گل های آن را نگاه هر نامحرمی خواهد چید
گفته بودم اگر باشی بال پرواز می گشایم
گفته بودم اگر نباشی هر لحظه از نبودنت می شكنم
اما حال . . .
حال نیستی که ببینی . . .
پرهایم شكسته است
اشك هایم بر روی گونه ام خشک شده
و . . .

|