|
تنهاتر از تنها
رانده شدم از همه کس و از همه جا نمی دانم چرا
از شهر تو می روم نامهربان، نمی دانم کجا
من می روم و تو راحت می شوی از دست من
باشد که سربلند شوی تو از شکست من
من می روم تا تو با خاطره هایت خوش باشی
سمبل آن شوم که می خواستی آواره و متلاشی
من می روم و چشمهای تو و حرفهای تو یادم نمی رود
تازه برایم قشنگ می شوند شاید کم رنگ شود بی رنگ نمی شود
من می روم و می دانم تو را یک روزی یک جایی می بینم
آنوقت دیگر شرم و حیای چشمهایم نمی گذارد اشکهایت را بچینم
من می روم تا دوردستها، به قلب جنگلهای انبوه
می روم که گم شوم از دست این همه اندوه
من می روم و می دانم یک روزی بخاطر دل برمی گردم
آنروز نکند برایم بخندی، بگویی دیدی چگونه دیوانه ات کردم
من می روم تا دلیلی برای زندگی نابسامانم پیدا کنم
آن خودی که تو از من جدا کردی دوباره صدا کنم
من می روم و تو دانه های اشکت را در گلدان یاس من می کاری
آنوقت تازه می فهمی دیگر کسی نیست سرکارش بگذاری
من می روم نه اینکه دلم بخواهد بقول تو نمی توانم بمانم
شعله های است در قلم که با این آب گل آلود نمی توانم بنشانم
من می روم و خیال و خاطره ی تو را هم می برم
با هر که مهربانی کنم تویی در نظرم
من می روم تو نپرس از من چرا؟
وقتی دلت می شکند به یادآور مرا
وقتی دریا را میبیتی بخاطر بیاور اشکهایم را
وقتی شاخه ی را شکسته می بینی
وقتی پرنده ای را خسته می بینی
به یاد آور شکسته ی خویش را
صدا کن خسته ی خویش را
|