نميخواهم دگر از تو بنويسم
دگر كلمهها نايي برايشان باقي نمانده تا از تو بگويند،
كلمهها هر شب به خوابم ميآيند
نميخواهم دگر از تو بگويم
دگر چيزي براي گفتن ندارم
اما بوي عطر تو كلمهها را نوازش ميكند ،
آنها بر ميخيزند
ودوباره دل نوشتهاي ديگر براي تو:
ديشب در خواب كلمههاي وصال تو را ديدم كه در درهاي عميق افتاده بودند. و روي پيشاني خستهشان نام تو را حك كردهبودند
در اين زمانه كه نه مي توان بر روي سنگ چيزي نوشت و نه روي آب پس نوشتن براي تو چه لذتي دارد.
وقتي چشم به آسمان ميدوزم هزار ستاره را ميبينم كه نشاني از خانه تو برايم ميدهند
اي كاش ميتوانستم پرواز كنم و در بالين ستارهها دامن بگسترم ميدانم يكي از اين ستارهها منزلگاه بهشت توست
اي كاش ميتوانستم قلبم را روي كاغذ بنويسم و براي تو پست كنم
ميخواهم دوباره بنويسم
چند خط از ماه
از درختان
از پرستوهاي بالشكسته
و چند خط از فرشتهها و خاك
و.........
زماني كه زير درخت سيب برايت آواز ميخواندم،
ناگاه سيبي روي آوازم افتاد و صدايم طعم بهشت گرفت ميخواهم هر روز بيقرار تو باشم
و مدام در اتاق كوچكم،
دلم برايت تنگ شود.
