|
بی تو بودن . . .
جاده های زندگی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم
اما افسوس که هیچ رد پایی از تو نیافتم 
چرا دست های فرسوده زمانه ما را از هم جدا ساخت
در لحظه های با هم بودن با موسیقی تند نفس هایمان می رقصیدیم
و دل های شیدایمان با ما همخوانی می کرد.
دست در دست هم و سوار بر اسب سفید در آسمان آبی پرواز می کردیم و بلور زرد و آتشین آسمان هیزم ها را بر روی آتش عشقمان می گذاشت و محفل زیبایمان را گرم تر می ساخت
با نفس گرم تو دل شیدایم، در آهنگ سوز و گداز غم ناپیدایم
اما ناگهان رعدو برقی دل خراش دلم را لرزاندو . . .
حالا سرنوشت ساز کهنه شکسته اش را به نوازش در می آورد و آهنگ جدایی می نوازد و . . .
دیگر تو نیستی رفته ای من مانده ام و لحظه های بی تو بودن . . .
از لحظه ای که چشمانت مرا وادع گفت و دستانت، دست هایم را رها کرد هوای قلبم بارانی گشت و طوفانی سر گرفت و کلبه زندگی را در هم شکست و درخت آرزوهایمان خشک شد
دیگر سحر، قناری ها برای مان نمی خوانند گویی که آنها هم رفتن تو را فهمیدند
شمعدانی های داخل باغچه کوچکمان گل نمی دهند
و من . . .
با چشمانی یخ زده، سرد و بی روح چون برف پاهای خسته که نمی خواهند دیگر هیچ نرمی را احساس کنند
گویی که تو هوای من بودی
دیگر برای نفس کشیدن دلیلی ندارم
|